تبليغاتX
>

  دنیای تنهای من

عشقولانه
سلام بچه ها

اومدم؟ آره اومدم خوش اومدم  یه مدت نبودم ببخشید

امروز اومدم یه چت روم تووووووووووووووووووووووووووووپ بهتون معرفی کنم

چت روم چی؟   تووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووپ

بدو چت

بهترین سایت گفتمان و چت فارسی مکانی بسیار دوستانه

در مکان دوستانه ی بدو چت به صحبت با دو.ستانتان بپردازید

سایت چت روم فقط http://www.bodochat.com

با مدیریت داداش مانی بهترین چت روم ایران و دنیا

حتما بیاین ضرر نمی کنید

 راستی برای وروود به روم باید جاوا داشته باشین

 ولی نگران نباشین اگه ندارید

می تونید از لینک زیر دانلود کنید ۱۰ دقیقه بیشتر طول نمی کشه ارزش داره

http://www.takchat.com/MSjavax86.exe

آوا خانومی فکر همه جاشو کرده

معطل نکنید بیاین منتظرتونیم

برای وروود به سایت فقط بر روی عکس ها کلیک کنید

من

Ẵγǻ ҜђαnỗỖỗmĩ

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 14:31
  به قلم: آوا  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
زندگی جیرهی بس مختصریست 

مثل یک فنجان چای

و کنارش عشق است

مثل یک حبه ی قند

زندگی را با عشق نوش جان باید کرد

زندگی فرصت بس کوتاهیست

 تا بدانیم که مرگ

 آخرین نقطه ی پرواز پرستو ها نیست

 مرگ هم حادثه ایست

 مثل افتادن برگ

 تا بدانیم پس از خواب زمستانی خاک

 نفس سبز بهاری جاریست

زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست

 امتحان ریشه است

 ریشه هم هرگز اسیر باد نیست

زندگی چون پیچکیست

انتهایش می رسد پیش خدا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 10:36
  به قلم: آوا  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

روزی روزگاری در دهکده ای بسیار دور دختری به نام امیلی زندگی می کرد این دختر به قدری زیبا بود که حد نداشت هرکه اورا می دید عاشقش می شد چشمان آبی همرنگ دریای بی کران مو های طلایی به رنگ آفتاب لبهای سرخ و پوستی سفیدو ظریف تر از برگ گل اما افسوس که این دختر زیبا توانایی صحبت کردن را نداشت و هرکس از او خواستگاری می کرد وقتی می فهمید که او نمی تواند صحبت کند به سوی دیگری می رفت و دخترک تنها بود همیشه او زیبا ترین وتنها ترین دختر آبادی بود اما تنها...

تا اینکه گذشت روز ها ماه ها و سالها گذشت و دخترک هر روز تنها تر می شد نا اینکه جشن عید فرا رسید و همه برای کمک رفتند حتی امیلی اما او نمی توانست کاری انجام دهدچون کسی اورا قبول نداشت بنا بر این مانند همیشه تنها در گوشه ای نشست و گریه کرد  همین موقع پسری اورا دید او و خانواده اش تازه به این دهکده آمده بودند و زیاد کسی را نمی شناختند آن پسر که به تازگی امیلی را دیده بود در کنارش نشست و او را صدا کرد امیلی بلند شد و به او نگاه کرد و پسر محو تماشای چشمان آبی امیلی شد مثل بقیه ی پسر ها او از امیلی اسمش رو پرسید و امیلی با چوب روی خاک نوشت: « امیلی » پسر گفت: من هم جک هستم

نمی خواهی با من حرف بزنی؟ امیلی روی خاک نوشت : من نمی توان صحبت کنم . انتظار داشت اون هم مثل بقیه ی پسر ها یره ولی اینطور نبود بر خلاف انتظارامیلی جک موند. وبا امیلی صحبت کرد از جایی که قبلا بودند گفت از خاطراتش و امیلی فقط گوش می کرد و لبخند می زد چون جک اولین نفری بود که وقتی فهمید امیلی نمی تونه صحبت کنه کنارش موند.

امیلی همینطور به جک نگاه می کرد تا اینکه جک حرف رو عوض کرد و از امیلی پرسید: تو از عشق چی می دونی؟ امیلی آرو سرشو تکون داد و نوشت: هیچ من یه دختر تنهام خیلی تنها...

اشک توی چشمای جک جمع شد اون دلش برای امیلی سوخته بود به علاوه چشمای امیلی بدجوری اونو جذب کرده بود تا اینکه صداش کردند از امیلی عذر خواهی کرد و بهش گفت فردا ساعت 5 همینجا می بینمت امیلی هم لبخندی زدو سرشو به سمت پایین خم کرد (تایید).

برای امیلی خیلی عجیب بود تابحال به کسی انقدر نزدیک نشده بود. به هر حال اون خوش حال بود و تمام مدت به جک فکر می کرد موقع شستن لباس ها و ظرف ها موقع خواب و... برای ساعت 5 لحظه شماری می کرد موهاشو شونه زدو صورتشو شست و بهترین لباسشو تنش کرد وقتی ساعت 5 جک رو دید جک به اون گفت: خدای من تو خیلی زیبایی  امیلی هم روی خاک نوشت : شما به من لطف دارین.

اونا باهم قدم می زدند و ساعت ها جک با امیلی حرف می زد هر روز روز ها گذشت و دوستی اونها به 1 سال کشید جک واقعا عاشق امیلی بود به علاوه امیلی هم جک رو خیلی دوست داشت جک مادر نداشت ولی پدر مهربونی داشت و مادر و پدر امیلی هم فوق العاده مهربون بودن وقتی می دیدند دخترشون انقدر خوش حاله خدا رو شکر می کردند تا اینکه یه روز وقتی داشتند باهم حرف می زدند جک به امیلی گفت: تو حاضری با من ازدواج کنی؟ امیلی باورش نمی شد روی زمین نوشت: معلومه که حاضرم فقط باید با پدرو مادرم صحبت کنم.

امیلی با اونها صحبت کرد و اونهام قبول کردندو قرار شد که هفته ی بعد روز یکشنبه جک و پدرش برای خواستگاری به خونه ی امیلی برن اما از شانس بد صبح همون روز وقتی که جک گوسفندهارو برای چرا می بره از دره پرتاب می شه پایین و بیهوش می شه سگ گله سریه به دهکده بر می گرده و پدر جک رو خبر می کنه با کمک چند نفر از اهالی ده جک رو در میارن امیلی اونور تر وایساده بود و گریه می کرد

جک رو بردن پیش طبیب و طبیب به اونها گفت که متاسفانه جک قطع نخاء شدهو دیگه نمی تونه راه بره اما با این وجود امیلی هنوز مایل بود با جک ازدواج کنه جک چند روزی بود که امیلی رو ندیده بود و بهانه می گرفت تا اینکه امیلی اومد بالای سر جک و اونو نوازش کرد جک چشماشو باز کردو یه بار دیگه جشماش به چشمای امیلی افتاد و حس کرد پابهاش تکون می خورن امیلی طبیب رو صدا کرد طبیب گفت خدارو شکر خطر رفع شدو یه شکستگی ساده است و زود خوب می شه چند روز بعد جک و امیلی باهم ازدواج کردند و تا آخر عمر خوشبخت زندگی کردند اونها بعد یک سال صاحب دو  فرزند دو قلو شدند که اسم اونهارو جرج و آنا گذاشتند ...

خب دوستان نظرتون راجع به اینجور عشق ها چیه؟

در ضمن بگین این داستان قشنگ تر بود یا داستان لنا (داستان قبلی)

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 16:18
  به قلم: آوا  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده  بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و

گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟

معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم

لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید

و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه  و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...

من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای عشنگی بود  sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش  

دوستدار تو (ب.ش)

لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود

معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی

لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان

لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟

ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان

دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد

آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...

لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟          خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟          آغاز کسی باش که پایان تو باشد

خب دوستان نظر شما راجع به این داستان چیه؟

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 15:55
  به قلم: آوا  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

کاش مي دانستي/چشم هايم زشكوفايي عشق تو فقط مي خواند/كاش مي دانستي/عشق من معجزه نيست/عشق من رنگ حقيقت دارد/اشك هايم به تمناي نگاه تو فقط مي بارد

كاش مي دانستي/دختري هست كه احساس تو را مي فهمد/دختري از تب عشق تو دلش مي گيرد/دختري از غمت امشب به خدا مي ميرد

كاش مي دانستي/تو فقط مال مني/تو فقط مال همين قلب پر از احساس مني/شب من با تو سحر خواهد شد

تو نمي داني من/چه قدر عشق تو را مي خواهم/تو صدا كن من را/تو صدا كن مرا كه پر از رويش يك ياس شوم/تو بخوان تا همه احساس شوم

كاش مي دانستي/شعرهاي دل من پيش نگاه تو به خاك افتاده است/به سرم داد بزن /تا بدانم كه حقيقت داري/تا بدانم كه به جز عشق تو اين قلب ندارد كاري

باز هم اين همه عشق/اين همه عشق براي دل تو ناچيز است/آسمان را به زمين وصل كنم؟/يا كه زمين را همه لبريز ز سر سبزي يك فصل كنم؟ /من به اعجاز دو چشمان تو ايمان دارم

به خدا تو نباشي

بي تو من يك بغل احساس پريشان دارم

برو به ادامه ی مطلب


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 15:9
  به قلم: آوا  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

©اگر روزي دلت لبريز غم بود گذارت بر مزار کهنه ام بود بگو اين بي نصيب خفته در خاک يه روزي عاشق و ديوانه ام بود

©دلم تنگ است دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است سکوت از کوچه لبريز است صدايم خيس و باراني است نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولاني است

©مرا در قبر سیاهی بگذارید تا همه بدانند در سیاهی ترین تاریکی ها جان باخته ام. هر گاه در جای قبر من تردید داشتید قطعه سنگی را از کوه بغلتانید هر جا آرام گرفت بدانید آنجا قبر من است. دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند به آنچه خواستم نرسیدم. چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند تا آخرین لحظه چشم انتظار مانده ام. موهایم را پریشان بگذارید تا همه بدانند در این دنیا هیچ امید و آرزویی نداشتم. بوته گلی وحشی در تابوتم بگذارید تا به جای معشوقم همراهم باشد.

   ©کسي در باد مي خواند تو را تا اوج مي خواهم براي ناز چشمانت چه بي صبرانه مي مانم دلم تنگ است و بي يادت نمي ما نم تو هستي در وجود من تو را هرگز نمي رانم

   ©درکنج دلم عشق کسی خانه ندارد /کس جای دراین کلبه ی ویرانه ندارد /دل را به کف هر که نهم باز پس آرد/کس تاب نگهداری ویرانه ندارد

                                                                 © اشتباهی که یک عمر پشیمانم از آن©

                                          © اعتمادیست که بر مردم دنیا کردم©

دنیای تنهای من

     

دوستان ازینکه دیر به دیر آپ می کنم شدیدا معذرت

ازینکه نظر می دید خیییییییییییییییییییییییییلی ممنونم

بیشترش کنید

              

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 11:16
  به قلم: آوا  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
عشق يعني عاشق و شيدا شدن                      عشق يعني گم شدن پيدا شدن

عشق يعني لاله ي پرپر شدن                          عشق يعني در رهش بي سر شدن

عشق يعني دائما در اضطراب                            عشق يعني تشنگي در شط اب

عشق يعني هفت وادي بي كسي                     عشق يعني روز و شب دلواپسي

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 13:48
  به قلم: آوا  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
سلام دوستان امروز می خوام تولد دوتا از دوستامو که مثل خواهر دوسشون دارم تبریک بگم

آبجی سفید برفی و آبجی آهو تولدتون مبارک

این تنها کاری بود که می تونستم براتون بکنم آبجیهای گلم دوستون دارم

دوستان امیدوارم ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰ سال زنده و سلامت باشین

البته تولدتون یشایش مبارک

اینم کیک تولدتون دوستون دارم

تقدیم شما دو گل

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 20:25
  به قلم: آوا  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
سلام دوستای خوبم

من دیگه نمی تونم مثل قبل زیاد آپ کنم چون می دونید که خرداد و امتحانا نزدیکه

برام دعا کنید یه چندتا شعرو متن قشنگ براتون می ذارم برین خوش باشین


© پنج وارونه چه معنا دارد ؟♥ خواهر كوچكم اين را پرسيد♥ من به او خنديدم♥ كمي آزرده و حيرت زده گفت♥ روي ديوار و درختان ديدم♥ بازهم خنديدم♥ گفت ديروز خودم ديدم♥ مهران پسر همسايه پنج وارونه به مينو ميداد♥ آنقدر خنده برم داشت كه طفلك ترسيد♥ بغلش كردم و بوسيدم و با خود گفتم♥ بعدها وقتي غم♥ سقف كوتاه دلت را خم كرد♥ بي گمان مي فهمي♥ پنج وارونه چه معنا دارد

©هیچکس تنهایی ام را حس نکرد...لحظه های ویرانم را حس نکرد.. در تمام لحظه هایم هیچکس وسعت حیرانم را حس نکرد ... آن که سامان غزلهایم از اوست بی سروسامانیم را حس نکرد

 

©كاش قلبم درد پنهاني نداشت چهره ام هرگز پريشاني نداشت كاش مي شد دفتر تقدير عشق حرفي از يك روز باراني نداشت كاش مي شد راه سخت عشق را بي خطر پيمود و قرباني نداشت


 

 

خب بچه ها ممکنه تو این هفته آپ کنم ممکنه آپ نکنم

به امید دیدار

دوستدار شما آوا

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:38
  به قلم: آوا  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
این دفعه هم چند تا عکس می ذارم امیدوارم خوشتون بیاد

ازین به بعد تا نظرات بالای ۱۰ تا نشه آپ نمی کنم

بابا نظر بدید دیگه

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:9
  به قلم: آوا  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

© 2006-2007 avatanhaman.blogfa.com - All rights reserved - Powered by Blogfa.com - Temp by  Ava KhanoOomi