تبليغاتX
>

  دنیای تنهای من

عشقولانه
 

 

 

باور نکن ولی راست می گم

دوست دارم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 12:17
  به قلم: یه نفر  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو .
صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .
هيچ کس اونو نمی ديد .
همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن
همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .
از سکوت خوششون نميومد .
اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود .
بدون انتها , وسيع و آروم .
يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقی کرد .
يه دختر با يه مانتوی سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .
تنها نبود ... با يه پسر با موهای بلند و قد کشيده .
چشمای دختر عجيب تکونش داد ... یه لحظه نت موسيقی از دستش پريد و يادش رفت چی داره می زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزديد و کشيد روی دکمه های پيانو .
احساس کرد همه چيش به هم ريخته .
دختر داشت می خنديد و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .
سعی کرد به خودش مسلط باشه .
يه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمی تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .
سعی کرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام می خنديد .
و اون داشت قشنگ ترين آهنگی رو که ياد داشت برای اون می زد .
يه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود .
يه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .
ولی اثری از دختر نبود .
نشست , غمگين ترين آهنگی رو که ياد داشت کشيد روی دکمه های پيانو .
چشماشو بست و سعی کرد همه چيزو فراموش کنه .
....
شب بعد همون ساعت
وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو ديد .
با همون مانتوی سفيد
با همون پسر .
هردوشون نشستن پشت همون ميز و مثل شب قبل با هم گفتن و خنديدن .
و اون برای دختر قشنگ ترين آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد .
احساس می کرد چقدر موسيقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .
چقدر آرامش بخشه .
اون هيچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشيده شو روی پيانو بکشه .
ديگه نمی تونست چشماشو ببنده .
به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسيقی پر می کرد .
شب های متوالی همين طور گذشت .
هر روز سعی می کرد يه ملودی تازه ياد بگيره و شب اونو برای اون بزنه .
ولی دختر هيچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .
ولی اين براش مهم نبود .
از شادی دختر لذت می برد .
و بدترين شباش شبای نيومدن اون بود .
اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگيزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت .
سه شب بود که اون نيومده بود .
سه شب تلخ و سرد .
و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .
دوباره نت های موسيقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشيد و صدای موسيقی با قطره های اشکش مخلوط می شد .
اونشب دختر غمگين بود .
پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ريخت .
سعی کرد يه موسيقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .
دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه .
ولی تموم اين نيازشو توی موسيقی که می زد خلاصه می کرد .
نمی تونست گريه دختر رو ببينه .
چشماشو بست و غمگين ترين آهنگشو
به خاطر اشک های دختر نواخت .
...
همه چيشو از دست داده بود .
زندگيش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود .
يه جور بغض بسته سخت
يه نوع احساسی که نمی شناخت
يه حس زير پوستی داغ
تنشو می سوزوند .
قرار نبود که عاشق بشه ...
عاشق کسی که نمی شناخت .
ولی شده بود ... بدجورم شده بود .
احساس گناه می کرد .
ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون می زد .
...
يک ماه ازش بی خبر بود .
يک ماه که براش يک سال گذشت .
هيچ چی بدون اون براش معنی نداشت .
چشماش روی همون ميز و صندلی هميشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت .
و صدای موسيقی بدون اون براش عذاب آور بود .
ضعيف شده بود ... با پوست صورت کشيده و چشمای گود افتاده ...
آرزوش فقط يه بار ديگه
ديدن اون دختر بود .
يه بار نه ... برای هميشه .
اون شب ... بعد از يه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پيانو جون می داد دختر
با همون پسراز در اومد تو .
نتونست ازجاش بلند نشه .
بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .
بغضش داشت می شکست و تموم سعيشو می کرد که خودشو نگه داره .
دلش می خواست داد بزنه ... تو کجايي آخه .
دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ريخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون
و برای خود اون بزنه .
و شروع کرد .
دختر و پسرهمون جای هميشگی نشستن .
و دختر مثل هميشه حتی يه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد .
نگاهش از روی صورت دختر لغزيد روی انگشتای اون و درخشش يک حلقه زرد چشمشو زد .
يه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سينه اش لغزيد پايين .
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زير نگاه سنگين آدمای دور و برش حس کرد .
سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .
- ببخشيد اگه ميشه يه آهنگ شاد بزنيد ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟
صداش در نمي اومد .
آب دهنشو قورت داد و تموم انرژيشو مصرف کرد تا بگه :
- حتما ..
يه نفس عميق کشيد و شاد ترين آهنگی رو که ياد داشت با تموم وجودش
فقط برای اون
مثل هميشه
فقط برای اون زد
اما هيچکس اونشب از لا به لای اون موسيقی شاد
نتونست اشک های گرم اونو که از زير پلک هاش دونه دونه می چکيد ببينه
پلک هايي که با خودش عهد بست برای هميشه بسته نگهشون داره
دختر می خنديد
پسر می خنديد
و يک نفر که هيچکس اونو نمی ديد
آروم و بی صدا
پشت نت های شاد موسيقی
بغض شکسته شو توی سينه رها می کرد
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 14:30
  به قلم: یه نفر  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫
چشماشو میبست ٫
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
لبامو می ذاشتم روی لبش .
داغ بود .
نيت كنيد و اشاره فرماييد و فال خود را بگيريد
وقتی می گم داغ بود یعنی خیلی داغ بود .
می سوختم .
همه تنم می سوخت .
دوست داشت لباشو گاز بگیرم .
من دلم نمیومد .
اون لبامو گاز می گرفت .
چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده …
وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫
نخودی می خندید و گوشمو لیس می زد .
شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد .
من هم موهاشو نوازش میکردم .
عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .
شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرم تر بود .
دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫
لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید٫
جاش که قرمز می شد می گفت :
هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اینجا رو بوس کن .
منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم .
تا یک هفته جاش می موند .
معاشقه من و اون همیشه طولانی بود .
تموم زندگیمون معاشقه بود .
نقطه نقطه بدنش برام تازه گی داشت .
همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته می شد ٫
میومد و روی پام میشست .
سینه هاش آروم بالا و پایین می رفت .
دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫
می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟
می گفتم : نه
می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو …
بعد می خندید . می خندید ….
منم اشک تو چشام جمع می شد .
اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره .
وقتی لخت جلوم وامیستاد ٫ صدای قلبمو می شنیدم .
با شیطنت نگام می کرد .
پستی و بلندی های بدنش بی نظیر بود .
مثل مجسمه مرمر ونوس .
تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد .
مثل بچه ها .
قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید …
وقتی می گرفتمش گازم می گرفت .
بعد یهو آروم می شد .
به چشام نگاه می کرد .
اصلا حالی به حالیم می کرد .
دیوونه دیوونه …
چشاشو می بست و لباشو میاورد جلو .
لباش همیشه شیرین بود .
مثل عسل …
بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .
نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم .
می خواستم فقط نگاش کنم .
هیچ چیزبرام مهم نبود .
فقط اون …
من می دونستم (( بهار )) سرطان داره .
خودش نمی دونست .
نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم .
تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد .
بهار پژمرد .
هیچکس حال منو نمی فهمید .
دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم .
یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫
دستموگرفت ٫
آروم برد روی قلبش ٫
گفت : می دونی قلبم چی می گه؟
بعد چشاشو بست.
تنش سرد بود .
دستمو روی سینه اش فشار دادم .
هیچ تپشی نبود .
داد زدم : خدا …
بهارمرده بود .
من هیچی نفهمیدم .
ولو شدم رو زمین .
هیچی نفهمیدم .
هیچکس نمی فهمه من چی میگم .
هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ٫
هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ٫
هنوزم دیوونه ام.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 21:52
  به قلم: یه نفر  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
خب دوستان عزیز فکر کنم به ازای این چند ماهی که آپ نکردم آپ کرده باشم

همتون رو دوست دارم

نظر بدین ها خواهش می کنم

نظرتون راجع به این عکس چیه؟

با تشکر آوا

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 18:15
  به قلم: یه نفر  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

هر روز و هميشه چشمهايش به او بود، خيلي دوستش داشت، تنها به او

فکر مي کرد.چند روزي گذشت، بعد از اين همه انتظار توانست با او صحبت

کند وقتي شروع کرد، از خوشحالي نمي دانست چه بگويد، نزديک بود

همه چيز را خراب کند اما خوب شروع کرد.


يک روز حرفي در دلش مانده بود که مي خواست به او بگويد ولي 

موقعيتش

فراهم نمي شد، تا بالاخره اسمش را صدا زد و گفت: دوستت دارم.


طرف مقابلش از اين حرف خيلي تعجب کرد؛ ارتباط آنها ظاهرا با هم خوب

بود، تا يک بار همان طرف به او گفت ديگر نمي خواهم تو را ببينم، اما او

واقعا دوستش داشت و از او خواهش کرد تنهايش نگذارد، او بعد از اين همه

اصرار قبول کرد که باز هم با او بماند.


روزها گذشت‌، چندين ماه گذشت، سالها گذشت، يک روز به او گفت

عاشقت شدم.او خيلي بيشتر از دفعه قبل تعجب کرد، اما بعد از چند روز و

شايد چند ماه و حتي بيشتر؛ شايد سالها، جمله عاشقت هستم پشت

سر هم گفته مي شد، ديگر براي او تکراري شده بود، در کل دوستت دارم

تکراري شده بود.


روزي عاشق داستان ما، ديد ديگر عاشق بودنش براي او اهميتي ندارد،

تصميم گرفت برود و بيشتر از اين عمر خودش و او را تلف نکند، اما با

خودش مي گفت من هنوز دوستش دارم، با اينکه او خيلي اذيتش کرده بود،

اما گفت اگر يک روز بفهمم عاشق من است، اگر بفهمم واقعا از عمق

وجود و قلبش من را دوست دارد، باز هم پيش او بر مي گردم، يک ماه و

شايد سالها گذشت و عشقي در او نديد. به قولي که به خودش داده بود

عمل کرد و رفت…روزها گذشت ، ماه ها گذشت ، سالها گذشت و ديگر

هيچ موقع نيامد، کسي که دوستش داشت هيچ موقع عاشقش نشد و

شايد نبود…

لیوان شیر

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين

مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا

شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي

برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي

كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه

اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر

دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.

 

دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان

بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت :

«چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر

به ما آموخته كه نيكي ما به ديگران ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از

صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»


سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او

اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در

بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.


دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده

شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در

چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت

كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در

اولين نگاه اورا شناخت.


سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش

اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام

پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.


آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه

درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا

درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.


زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه

بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز

كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده

بود.آهسته انرا خواند:


«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»

.......................

آري دوستان به گفته بهتر:

 

تو نيکي مي کن و در دجله انداز    که ايزد در بيابانت دهد باز

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 18:10
  به قلم: یه نفر  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
  قطره

قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست. خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.
هر بار خدا مي‌گفت: از قطره‌ تا دريا راهي‌ست‌ طولاني. راهي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري. هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست.
قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.

قطره‌ ايستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چيزي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري‌ آموخت.
تا روزي‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دريا رساند. قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد. طعم‌ دريا شدن‌ را. اما...
روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟
خدا گفت: هست.
قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌ را.
خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌ است.
آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌اي‌ مي‌گشت‌ تا عشق‌ را توي‌ آن‌ بريزد. اما هيچ‌ كلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توي‌ يك‌ قطره‌ ريخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد. و وقتي‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكيد، خدا گفت: حالا تو بي‌نهايتي، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است.

دو خط موازی

نگاهشان به هم افتاد و در همان یک نگاه قلبشان تپید و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند. خط اولی گفت : ما می توانیم زندگیه خوبی داشته باشیم و خط دومی از هیجان لرزید. خط اولی گفت : خانه ای داشته باشیم در یک صفحه دنج کاغذ.

من روز ها کار می کنم . می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ، یا خط کنار نردبان شوم. خط دومی گفت : من می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ، یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت.

خط اولی گفت : چه شغل شاعرانه ای و حتما زندگی خوشی خواهیم داشت.

در همین لحظه معلم فریاد زد : دو خط موازی هرگز به هم نمی رسند و بچه ها تکرار کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند.

دو خط موازی لرزیدند : به همدیگر نگاه کردند و خط دومی پقی زد زیر گریه.

خط اولی گفت : نه این امکان ندارد. حتما یک راهی پیدا می شود. خط دومی گفت : شنیدی که چی گفتند ؟ هیچ راهی وجود ندارد . ما هیچ وقت به هم نمی رسیم. و دوباره زد زیر گریه. خط اولی گفت : نباید نا امید شد . ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و دنیا را زیر پا می گذاریم . بالاخره کسی پیدا می شود که مشکل ما را حل کند. خط دومی آرام گرفت و اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزید. از زیر در کلاس گذشتند و وارد حیاط شدند و از آن لحظه به بعد سفر های دو خط موازی شروع شد. آنها از دشت ها گذشتند ... ، از صحرا های سوزان ...، از کوه های بلند .... ، از دره های عمیق ... ، از دریاها ... ، از شهر های شلوغ...، سال ها گذشت ؛ و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند. ریاضیدانی به آنها گفت : این محال است. هیچ فرمولی شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب می کنید. فیزیک دان گفت : بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم. اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت ، دیگر دانشی به نام فیزیک وجود نداشت. پزشک گفت : از من کاری ساخته نیست. ، دردتان بی درمان است. شیمی دان گفت : شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید. اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد.ستاره شناس گفت : شما خود خواه ترین موجودات روی زمین هستید. رسیدن شما به هم مساوی است با مرگ جهان. دنیا کن فیکون می شود. سیارات از مدار خارج می شوند.کرات با هم تصادف می کنند. نظام دنیا از هم می پاشد. چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید. فیلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقیضین محال است. و بالا خره به کودکی رسیدند. کودک فقط سه جمله گفت : شما به هم می رسید نه در واقعیات . آن را در دنیای دیگری جستجو کنید...دو خط موازی او را هم ترک کردند و باز هم به سفرشان ادامه دادند . اما حالا یک چیز در وجودشان شکل می گرفت . « آنهآ کم کم میل به هم رسیدن را از دست دادند.» خط اولی گفت : این بی معنی است. خط دومی گفت: چی بی معنی است ؟ خط اولی گفت : این که به هم برسیم. خط دومی گفت : من هم همین طور فکر می کنم و آنها به راهشان ادامه دادند.

یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بود و نقاشی می کرد. خط اولی گفت : بیا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیدا کنیم.

خط دومی گفت: شاید ما هیچ وقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم. خط اولی گفت : در آن بوم نقاشی حتما آرامش خواهیم یافت . و آن دو وارد دشت شدند ، روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش ، نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد.

و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشتند و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم می رسید.

پنجره

در بیمارستانی ،دو بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار پنجره اتاق بود ، بنشیند . ولی بیمار دیگر مجبور بود ، هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آن ها ساعت ها با هم صحبت می کردند ؛ از همسر ، خانواده ، خانه ، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند  و هر روز بعد از ظهر ، بیماری که تختش کنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیز هایی را که بیرون از پنجره می دید ، برای هم اتاقیش توصیف می کرد . پنجره ، رو به یک پارک بود که دریاچه زیبایی داشت . مرغابی ها و قو ها در دریا شنا می کردند و کودکان با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن ، به منظره بیرون ، زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می شد. همانطور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می کرد ، هم اتاقیش چشمانش را می بست و این منظره را در ذهن خودش مجسم می کرد و روحی تازه می گرفت . روز ها و هفته ها سپری شد. تا اینکه روزی مرد کنار پنجره از دنیا رفت و مستخدم

 

پسر ان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند. مرد دیگر که بسیار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند . پرستار این کار را با رضایت انجام داد. مرد به آرامی و با درد بسیار ، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیاندازد. بالاخره می توانست آن منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند ولی در کمال تعجب ، با یک دیوار بلند مواجه شد!

مرد ، متعجب به پرستار گفت که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف می کرده است. پرستار پاسخ داد : ولی آن مرد کاملا نابینا بود!

پیوند قلب

به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم.


تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد...

چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود:

سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)


دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم...

پارک

در پارک شهر ، زني با يک مرد ، روي نيمکت نشسته بودند و به کودکاني که در حال بازي

بودند نگاه مي کردند. زن رو به مرد کرد و گفت : "پسري که لباس قرمز به تن دارد و از

سرسره بالا مي رود پسر من است." مرد در جواب گفت : "چه پسر زيبايي!" و در ادامه گفت :

 "او هم پسر من است." و به کودکي اشاره کرد که داشت تاب بازي مي کرد.

مرد نگاهي به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد : "تامي ، وقت رفتن است. "

اما تامي که دلش نمي آمد از تاب پايين بيايد گفت : " بابا ! فقط ? دقيقه ديگه ، باشه ؟ "

مرد سرش را تکان داد و قبول کرد. مرد و زن باز صحبت کردند. دقايقي گذشت و پدر دوباره

صدا زد : "تامي! دير مي شود ، برويم." ولي تامي باز خواهش کرد : "بابا ! ? دقيقه ، اين دفعه

 قول مي دهم. "

مرد لبخندي زد و باز قبول کرد. در همين هنگام زن رو به مرد کرد و گفت : "شما آدم

خونسردي هستيد ولي فکر نمي کنيد پسرتان با اين کارها لوس بشود؟ "

مرد جواب داد : "دو سال پيش در حادثه ي رانندگي پسر بزرگترم را از دست دادم . من هيچ گاه

 براي سام وقت کافي نگذاشته بودم. تامي فکر مي کند که ? دقيقه بيشتر براي بازي کردن وقت

دارد ولي حقيقت آنست که من ? دقيقه بيشتر وقت مي دهم تا بازي کردن و شادي او را ببينم."

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 17:56
  به قلم: یه نفر  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

تا که بودیم نبودیم کسی                                   

                               کشت مارا غم بی همنفسی

تا که رفتیم همه یار شدند                                

                               خفته ایم و همه بیدار شدند

قدر آیینه بدانیم چو هست                               

                           نه در آن وقت که اقبال شکست

زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید

 ورنه بر خاک مزارش آب پاشیدن چه سود

زنده را تا زنده است قدرش بدان

ور نه بر دور مزارش کوزه گل چیدن چه سود؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 17:14
  به قلم: یه نفر  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
سلام دوستان

فکر نمی کردین دوباره آپ کنم نه؟

اما آپ کردم دلم واستون تنگ شده بود

دوست دارم لبالب

می سوزه عشقم از تب

پر می شم از اسم تو

هر ثانیه هر شب...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 16:53
  به قلم: یه نفر  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
سلام بچه ها

اومدم؟ آره اومدم خوش اومدم  یه مدت نبودم ببخشید

امروز اومدم یه چت روم تووووووووووووووووووووووووووووپ بهتون معرفی کنم

چت روم چی؟   تووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووپ

بدو چت

بهترین سایت گفتمان و چت فارسی مکانی بسیار دوستانه

در مکان دوستانه ی بدو چت به صحبت با دو.ستانتان بپردازید

سایت چت روم فقط http://www.bodochat.com

با مدیریت داداش مانی بهترین چت روم ایران و دنیا

حتما بیاین ضرر نمی کنید

 راستی برای وروود به روم باید جاوا داشته باشین

 ولی نگران نباشین اگه ندارید

می تونید از لینک زیر دانلود کنید ۱۰ دقیقه بیشتر طول نمی کشه ارزش داره

http://www.takchat.com/MSjavax86.exe

آوا خانومی فکر همه جاشو کرده

معطل نکنید بیاین منتظرتونیم

برای وروود به سایت فقط بر روی عکس ها کلیک کنید

من

Ẵγǻ ҜђαnỗỖỗmĩ

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 14:31
  به قلم: یه نفر  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
زندگی جیرهی بس مختصریست 

مثل یک فنجان چای

و کنارش عشق است

مثل یک حبه ی قند

زندگی را با عشق نوش جان باید کرد

زندگی فرصت بس کوتاهیست

 تا بدانیم که مرگ

 آخرین نقطه ی پرواز پرستو ها نیست

 مرگ هم حادثه ایست

 مثل افتادن برگ

 تا بدانیم پس از خواب زمستانی خاک

 نفس سبز بهاری جاریست

زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست

 امتحان ریشه است

 ریشه هم هرگز اسیر باد نیست

زندگی چون پیچکیست

انتهایش می رسد پیش خدا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 10:36
  به قلم: یه نفر  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

© 2006-2007 avatanhaman.blogfa.com - All rights reserved - Powered by Blogfa.com - Temp by  Ava KhanoOomi
(/forumdisplay.php?fid=5